تبليغاتX
از راه آسمان به تو دستم رسیده است

از راه آسمان به تو دستم رسیده است

نشستم رو به روی تو نگاهم سخت دلدادست

آخه کی باورش می شه عبادت انقدر سادست؟

نشستم رو به روی تو که جمع درد و تسکینی

من و با اینکه بالایی از اون بالا نمی بینی

تموم عمر با من باش من انقدر از خودم خستم

که پایه هر عذابی که بدونم با توئه هستم

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 14:54 توسط زهرا سادات|

خدایاااا چرا بعضی بنده هات انقدر خود خواهن ؟

مگه نگفتی هر چی برا خودت می پسندی برای دیگران هم بپسند ؟

خدایاااا گناه من چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 9:14 توسط زهرا سادات|

گوشیم پیدا شد .

توضیح بیشتر باشه برای بعد

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 9:4 توسط زهرا سادات|

امروز صبح گوشیم گم شد .

نماز صبح با صدای زنگ گوشیم بیدار شدیم. بعدش رفتیم تو ماشین که همسری برسونتم دانشگاه . تو ماشین متوجه شدم که گوشیم نیست .یکی دو بار همسری همون موقع زنگ زد ولی صداش نیومد گفتم حتما جا مونده خونه .

ظهر از کلاس خسته و کوفته اومدم خونه رو زیر و رو کردم اما نیست که نیست ...نمی دونم کجاس خیلیییییی عجیبه نه از تو خونه صداش میاد وقتی زنگ می زنیم بهش نه از تو ماشین صدایی شنیده می شه . همش هم بوق آزاد می زنه . گوشیم کادوی تولدم بود از طرف مامان بابام . تولد بیست سالگیم . الان از این ناراحتم که نمی دونم کجاست سردرگمی خیلی بده . کاش مطمئن بودم دزدیدنش یا جایی افتاده . آخه من از تو خونه مستقیم رفتم تو ماشین و توی ماشین فهمیدم که نیست .

شماره ی همه ی دوستام هم توشه حالا چه جوری اون همه شماره رو دوباره جمع کنم  ؟ البته گوشیم رمز داشت اگرم الان دست آقا دزده باشه هنوز روشنه چون زنگ می زنیم بوق آزاد می زنه .

دعا کنید پیدا بشه خیلی باش خاطره دارم . هنوز اولین اس ام اس هایی که تو عقد به هم دادین توش سیو بودن کلی خاطرس .


نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 23:31 توسط زهرا سادات|

واییییییییییییییییییی خسته شدم دیگه

دو روزه صبح تا عصر یه صدای یه نواخت خیلی بد از ساختمون بغلی که در حال ساخته میاد . انگار دارن هی خاک رو بر می دارن و دوباره میریزن سر جاش با ماشین . منم مشغول تایپ پایان نامم همش نشستم پای سیستم تو اتاقی که پشتش همون ساختمونه .

دارم دیگه کلافه می شم از این صدا خدایا کمکشون کن زودتر کارشون تموم شه حداقل این صدای لعنتی !

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:22 توسط زهرا سادات|

پنج ساعت و سی و هفت دقیقه است.

الان تو توی تهران به این برزگی نیستی و احساس می کنم چقدر دوری با در نظر گرفتن ترافیک ها و چراغ قرمز ها

نه...اصلا اون موقع هنوز خبری از ترافیک نبود که تو از دروازه ی تهران رفتی بیرون .اما من با دلم محاسبه می کنم چون  رابطم با ریاضیات اصلا خوب نیست.

صدای بسته شدن در ماشین راننده ی شرکت اومد . سانتافه! ماشین راه افتاد و تا جایی که قاب پنجره اجازه می داد نگات کردم . پرده رو  ول کردم . اومدم سمت اتاق . چراغ پذیرایی رو خاموش کردم و چراغ راهرو که منتهی می شه به اتاق خواب روشن کردم تا از فکر تاپیک دیشب نی نی سایت با موضوع جن ! توهم نزنم .

باید تصمیم می گرفتم کدوم ور بخوابم و این برای من تصمیم خیلی بزرگی بود توی اون لحظه ...و سخت!

سکوت توی خونه انقدر زیاد شده بود که تیک تاک ساعت توی پذیرایی مثل پتک توی سرم کوبیده می شد . یا توهم زده بودم یا انقدر به صدای نفس هات عادت کرده بودم فکر می کنم دومی بیشتر صدق کنه .

دیشب ازت دو بار پرسیدم راننده ش خوب رانندگی می کنه ؟ دفعه ی دوم یه جوری جواب داده که نگرانی من بی مورده . اما من هنوز هم دلم می خواد ازت بپرسم ...

شاید من زیادی ....

امشب بر می گردی

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:56 توسط زهرا سادات|

یه پاکت شیر داشتیم که یه لیوانشو صبح با پودر کاکائو خودم خوردم . عصر دیدم وسائل مورد نیاز برای فرنی تو خونه فراهمه شیرش هم که جور بود.

سریع شیر رو ریختم تو قابلمه . یه قاشق سوپ خوری هم آرد برنج ریختم توش و شعله ی گاز رو زیاد کردم و همونطور که مواد استنبلی(برای نهار فردا ) رو آماده می کردم و هر از گاهی همش می زدم وایسادم شیر و آرد برنج رو هم زدن . 

بعد که شیر جوش اومد یه قاشق سوپ خوری شکر بهش اضافه کردم و سریع هم زدم تا شکر هم آب شد . نوبت هل رسیده بود که مجبور شدم یه کم دنبال ظرفی که هل سائیده ها رو توش می ریزم توی کمد ادویه ها برگردم ولی خوشبختانه زود پیداش کردم و نصف قاشق چایخوری (به صورت چشمی) هل ریختم و هم زدم . حالا رسیده بودم به بهترین و خوشمزه ترین و خوش عطر ترین مرحله یعنی مرحله ی اضافه کردن گلاب که من عاشق این مرحله به بعدشم .

گلاب رو هم اضافه کردم و یه دقیقه هم زدم وبرای اینکه عطر گلاب از بین نره زود شعله رو خاموش کردم و گذاشتم دو دقیقه ای که بخار اضافش بره .ولی باید زود می ریختمش تو ظرفایی که می خواستم . سریع مواد استنبلی رو ریختم روی برنج که آبش تموم شده بود و دم کنی رو گذاشتم روی در قابلمه ی برنج تا دم بشکه . بعد دو تا طرف آوردم و فرنی رو ریختم که دقیقا توی دو تا ظرف فرنی به یه اندازه شده بود . 

نیم ساعتی ظرفای فرنی رو گذاشتم تا گرما و حرارت شون بره بعد گذاشتم توی یخچال تا فردا صبح که خنک بشن و با همسری بخوریم.

+من کلا خیلی فرنی دوست دارم یکی از بهترین خوردنی های من توی ماه رمضونه.


نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 22:53 توسط زهرا سادات|

خدایا شکرت

ما خوبیم همه چی سر جاشه شکر خدا :)

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 5:15 توسط زهرا سادات|

خدایا ! ما هنوز خیلی آرزو داریم هنوزجوونیم برا این چیزا !

خدایا من کلی دارم زحمت می کشم برای پایان نامم تازه کلی منبع پیدا کردم فوق العاده !

خدایا من می خوام 4 تا بچه داشته باشم قد و نیم قد الان هنوز یکی ش رو هم ندارم !

خدایا تازه داریم زبون هم رو می فهمیم دلخواهی های همو خط سبز و قرمز های همو !

خدایا اگر اجازه بدی لیسانسم رو که خودمو کشتم براش ! یه 6 ماه دیگه می گیرم خواهشا !

خدایا خلاصه خودت می دونی چقدر فکر تو سرم هست حتی دارم برا عروسی برادر زاده ی عزیزم که فردا می شه یه ماهش تو ذهنم برنامه ریزی می کنم برای خودم !

خدایا امشب ما رو به صبح برسون اصلا بذار ما از خونه بریم بیرون خونه و زندگی فدای سرمون اگر هم خراب بشه فقط جون مارو نگیر باشه خدا ؟


پ ن :

همسایه بغلی داره گود برداری می کنه الان ! قرار بود شب گود برداری بریم یا خونه ی مامانم یا خونه ی مادرهمسری . امشب خونه مامانم بودیم برگشتیم دیدیم از این ماشین بزرگا آوردن برای گود برداری ! فکر نمی کردیم انقدر زود شروع کنه .ما هم نرفتیم ولی دارم کم کم پشیمون می شم از صداهایی که می اد !

البته همسری به بهانه گذاشتن پسماند های آشپز خونه رفت بیرون یه اماری هم گرفت گفتن با خیال راحت بخوابید ( نمی دونم تو این سر صدایی که راه انداختن چه جوری روش شده بگه با خیال راحت بخوابید به فرض زنده موندن ما )


نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 0:3 توسط زهرا سادات|

کاش این روزای اول بهار زود تر تموم شن .هر سال چهاردهم فروردین یه استرس خاصی دارم امسال بیشتر از هر سالی . این روزا دلمو زدم به دریا شاید کمتر جلوی خودمو بتونم بگیرم . احساساتم اصلا قابل کنترل نیستن تموم شدنی هم نیستن . فقط دلم می خواد این روزا زود تر تموم شن فکر نمی کنم هیچ کسی به اندازه ی من احساسات سرکش داشته باشه .




ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 12:28 توسط زهرا سادات|


آخرين مطالب
»
»
»
» نوکیااااااااااااااا کجایییییییی؟
»
» آن سفر کرده
»
»
» داخل گود!
»
Design By : Pars Skin